نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

فرشته کوچولو

تولد دو سالگی

توی این 3 ماهی که مطلب جدیدی نوشته نشده من یه عالمه بزرگ شدم و هر کاری که مامان میخواد انجام بده من تندی میدوم و میگم "من بلدم، من بلدم"  البته اگه یه کاری رو حال نداشته باشم انجام بدم  یا به نفعم نباشه میگم "بلد نیست" و من در تاریخ 1392/6/21 یه دختر خانم کوچولوی ناز دوست داشتنی 2 ساله شدم. به قول خودم "دیدیییییی" چقدر بزرگ شدم و یکی از نشونه های بزرگ شدنم اینه که من دیگه شیر مامانم رو نمیخورم. 1 سال و 11 ماه و 26 روز شیر خوردم ولی هنوز از پوشک استفاده میکنم. شمع فوت کردم و در ادامه از خوردن کیک با انگشت لذت بردم... این آقا پسر پارسا جون پسرعموی منه که عضو ثابت تمام عکسهای تولد میباشد و من خیلی دوستش دارم. ...
26 شهريور 1392

الطاف ملوکانه ...

به خاطر الطاف مخابرات محترم منطقه بووووووووووووووق هنوز بعد از گذشت حدود 9 ماه خط تلفن انتقالی نیومده و خط جدید هم به تازگی وصل شده و هنوز اینترنت نداریم. دست بابا جونم درد نکنه که ما رو آورده مسافرت و میتونیم از اینترنت رایگان هتل استفاده کنیم. ما از روز یکشنبه در شهر زیبا و دیدنی تبریز هستیم. این توضیحات برای دوستانی بود که تو این مدت به صورت مجازی و حقیقی جویای احوال ما بودند و علت غیبت ما رو پرس و جو میکردند. انشاالله در روزهای بعد از گردش های تبریز خواهم گفت.
26 شهريور 1392

(23ماهگی) شبهای احیا

یکی از شبهای خوبی که توی 23 ماهگی در ماه مبارک رمضان برای اولین بار تجربه کردم شب های احیا بود. با دقت به دعایی که از تلویزیون و از مشهد پخش میشد گوش میدادم و هر وقت که تصویر گنبد امام رضا علیه السلام نشون داده میشد با خوشحالی به مامان نشون میدادم و میگفتم:" مامان مشهد" "بوس کنم؟" من موقع دعا خوندن به تقلید از دیگران خودم رو تکون میدم و گریه میکنم. در ضمن از سحری که بابا از مسجد آورده بود نوش جان کردم. ...
26 شهريور 1392

(23 ماهگی) ورزش

به نظر شما من تپلم؟!! مامان میگه باید ورزش کنم چون دارم یه کوچولو تپلی میشم. ولی من فقط 15 کیلو هستم. صبح ها با مامان به همراه شبکه ورزش، ورزش میکنیم. عقل سالم در بدن سالم ...
26 شهريور 1392

(22 ماهگی) تصویر سازی

زهرا: مامان آقاهه مامان به پشت سرش نگاه میکنه: کو مامان؟!!! زهرا: اوناها مامان: کوووووووووو!! برو نشون بده ببینم!! زهرا به سمت پایه میز کنسول آیینه و شمعدان میره و مامان با تعجب دنبالش میره و زهرا با خنده قسمتی از پایه رو نشون میده و میگه: ایناهاش چشم ابو دماغ مامان: الهی قربونت برم تو از اون فاصله دور چه خوب تصویرسازی کردی!! میبینید کاملاً چشم و ابرو و دماغ و دهان مشخصه قربون دقت و تخیل دختر گلم برم.  5 ساله دارم پایه های این میز رو گردگیری میکنم ولی تا حالا چنین چیزی به ذهنم نرسیده بود. ...
26 شهريور 1392

(22ماهگی) دیدی تونستم

به غیر از کشوی بالایی تختم تمام کشو ها و کمدها رو وارسی کرده بودم و توی این فکر بودم که چه جوری به این یه دونه کشو دست پیدا کنم؟؟!! وبالاخره موفق شدم و البته مامان با دیدن این صحنه داشت سکته میکرد و اون لحظه نتونست عکس بگیره ولی وقتی بارها و بارها این کار من تکرار شد مامان خیلی ریلکس عکاسی میکرد. بله خیلی راحت میرم توی تخت (در حالیکه حفاظ بالاست) و از اونجا هم میرم اون بالا میشینم. وقتی کارم با کشوی بالایی تموم شد خم میشم و کشوی پایینی رو باز میکنم. ولی حیف خیلی وقته که مامان این کشوها رو چسب زده که دیگه نرم اون بالا و این کار کاملاً مؤثر بوده ...
26 شهريور 1392

پیکاسو کوچولو

تا یه ورق یا مداد ببینم میگم "جوجو بکشیم" بعضی وقتها هم در کاغذ صرفه جویی میکنم و ... روی دیوار... روی کمد اتاقم ... روی مبل ... و حتی روی دست و پا و صورت ... هنر نمایی میکنم. بیشتر دانشمندان و هنرمندان و مشاهیر جهان از امکانات بی بهره بودند. ...
26 شهريور 1392